"اما نور ماند بر جا. "

خرید بک لینک

        من نمیتونم قبول کنم که آدمها عصبی میشن و یه چیزی میگن. نمیتونم بپذیرم ته ذهنشون این رو قبول ندارن و دارن میگن و حتی اگه فکر میکنن که قبول ندارن توی ناخودآگاهشون قبول دارن و ته دلم نمیخوام با همچین آدمی دوست باشم. نمیخوام هیچ جای زندگیم باشه یه کسی که همچین تفکرات مزخرفی داره. یه کسی که اینقدر توهینآمیز دربارهی مشکلات آدمها، مشکلهایی که آدمهای دوستداشتنی زندگیم هم داشتن یا دارن، حرف میزنه. برای همینه میخوام باهاش دعوا کنم. دلم میخواد هر بار حرف میزنه باهاش دعوا کنم. برای همینه نمیخوام از ناراحتیهام بهش بگم. برای همینه نمیخوام اصلا دربارهی هیچ چیزی باهاش حرف بزنم و نمیتونم. بدترین قسمت همهی اینا اینه که نمیتونم این همه اینترکشن با یه آدم داشته باشم ولی باهاش دوست نباشم. نمیتونم بگم که اوکی من دیگه نمیتونم تو رو به عنوان دوست توی زندگیم داشته باشم چون نسبت به همهچیزم بهم حس بد میدی و بعد هر روز سر کار مجبور باشم ازش یه چیزی بپرسم یا بهش بگم یه کاری برام بکنه یا اون ازم بخواد کاری براش بکنم. نمیتونم سر کارای گروهی دانشگاه کارهامو انجام بدم. نمیتونم تحمل کنم کل این قضیهای که بخوام دیگه دوست نباشیم و همه چیز رو آوکوارد کنه برام. از اون طرف، نمیتونم تحمل کنم اینقدر هر روز حس بدی بهم میده نسبت به کارایی که کردم، نسبت به یه نقطه اعتماد به نفسی که توی کارام و چیزایی که بلدم دارم، نسبت به وزنم، نسبت به دوستام، و نسبت به هر چیزی که فکرش رو بکنی. تنها راه حلم اینه که گوشیمو خاموش کنم و با هیچکسی حرف نزنم که مجبور نباشم با اینم حرف بزنم یا حرفهاش رو ببینم. "اما نور ماند بر جا. "...

ما را در سایت "اما نور ماند بر جا. " دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 14:39

صفحه بندی